کنکاشی برای درک درست

محمدعلی عهدی
بنگر به درون تا شوی آزاد ز بیداد
بیرون ز خودت فانی و تو خود همه آباد
آغشته گی تو همه از غیر تو باشد
بیگانه شو از غیر و قدم نه به بنیاد
اسـاس و انگیـزه ی نوشـتن ایـن کتـاب حقیقتـاً تشـریح و بازگـو کـردن مسـائلی اسـت کــه ســالها بصــورت پرسشــهای بیشــمار از خــود پرســیده ام و بــه پاســخ هایش فکــر کــرده ام. بهتــر اســت بــدون در نظــر گرفتــن تعارفــات اعتقــادی کــه از بــدو تاریــخ انسـان را بـه خـود مشـغول نمـوده اسـت و او را در کلی گوییهـای نادانـان و سـودبران بهره کــش بــه زنجیــر اســارت فکــری کشــیده ، کوششــی گــردد تــا انســانها در هــر کجـای جهـان کـه باشـند بیـداری را پیشـه کننـد.
بایــد اذعــان نمــود کــه انســانها در نســل های متمــادی گرفتــار توهمــات فکــری فراوانــی شــده اند و حتــی تأثیــرات فکــری رنســانس، همینطــور انقــاب صنعتــی و ظهــور مدرنیتــه، توهمــات انســانها را کاهــش نــداده اســت. برعکــس، توهمــات ریــز و درشــت انســان هنــوز هــم موضــوع بحــث روشــنفکران و اندیشــمندان اســت. تأثیـرات ایـن مباحـث بـر بدنـه جامعـه انسـانی بـا بطـور فزاینـده ادامـه دارد؛ از آنجملـه می تــوان توهمــات تئــوری توطئــه را کــه پایانــی نــدارد مثــال زد.
در ایــن رابطــه می تــوان پرســید کــه بــر اســاس چــه هدفــی باورهــای موهــوم ایجــاد می شــود؟ شــاید بتــوان گفــت کــه انســان از ایــن طریــق، یعنــی بــا توهماتــش ســعی در پنهـان کاری ضعفهـای خویـش و مقابلـه بـا تـرس از شکسـت بـوده اسـت. نتیجـه آنکـه انسـان بـا درک ناقـص خـود ضربـات مهلکـی بـر توانمنـدی بیکـران خـود وارد مـی آورد.
موضوعــی کــه انســان را از شــناخت و ادراک صحیــح دور نگــه مــی دارد، دوری از واقعیــت و در نتیجــه بازتــاب حقیقــت در مســیری اســت کــه انســان در آن بــودن و هســتیدن را شــکل می دهــد. بیماریهـای فکـری و اعتقـادی کـه تـا بـه امـروز وجـود داشـته، از موضوعـات بررسـی ایــن کتــاب اســت. گفتنــی اســت کــه نوشــته های ایــن کتــاب بیــان مطلــق و تمــام شــده نمی باشــد؛ بلکــه آغازیســت بــرای رســیدن انســان بــه خــود. ایــن کتــاب یــاد آوری می کنـد کـه مـا انسـانها بـه یـاری یکدیگـر از راه رسـیدن بـه خویشـتن غافـل نگردیــم.
نقـد و انتقـاد از مطالـب ایـن کتـاب البتـه کـه لازم و واجـب اسـت. زیـرا دسترسـی بـه حقیقـت در اتحـاد یکدیگـر اسـت و راه رسـیدن بـه منزل هـای ادراک همـوار بـا ایـن وحــدت امکان پذیــر اســت. نـه اصـرار و نـه بـاور و ایمـان چـاره راه نیسـت؛ بلکـه چـاره در پیمـودن و فهمیـدن راه اســت. پیمــودن راه اگــر هــم بی کــران باشــد خــود هــدف و مقصــد می توانــد باشــد. پیمــودن راه در توهمــات ممکــن نیســت؛ پیمــودن راه قــدرت بینایــی و بصیــرت و چشــم بــاز نیــاز دارد. نمیتــوان ســوار بــر اســب خیالــی بــه بیراهه هــا تاخــت و تصــور کــرد کــه در راه درســت قــدم بــر می داریــم. راه ناهمــوار نیســت. ناهمــوار بــودن راه خــود تصــوری باطــل اســت کــه از توهمــات و خیــالات خرافــه بــر می آیــد. همچنانکــه مولانــا حــق جویــی می کنــد: «مــا همــه هیچتــر از هیــچ پــی هیــچ دویدیــم».
آنهمــه شــکوه و شــکایتی کــه مولانــا می کنــد بی ســبب نیســت. آنــگاه کــه در رابطــه بــا جدائیهــا می گویــد: «ســینه خواهــم شــرحه شــرحه از فــراق تــا بگویــم شـرح درد اشـتیاق»؛ و یـا وقتـی بـرای نفریـن متعاقـب مـی گویـد: «آتـش اسـت ایـن بانـگ نـای و نیسـت بـاد. هـر کـه ایـن آتـش نـدارد نیسـت بـاد»، بهتـر اسـت مولانـا را ســرزنش نکنیــم و حتــی اجــازه ســرزنش بــه خــود ندهیــم. بلکــه ضروریســت و وظیفـه ی ماسـت کـه مولانـا را بـه خاطـر ایـن گفتـارش کـه بـا بی باکـی و جسـارت تمــام گفتــه اســت تبریــک بگوییــم: «مــا هیچ تــر از هیــچ پــی هیــچ دویدیــم، جــز هیـچ در ایـن هیـچ دگـر هیـچ ندیدیـم، بـر هیـچ نشسـتیم و بـر ایـن هیـچ براندیـم، در هیـچ بماندیـم و از ایـن هیـچ بریـــدیم». بایـد مولانـا را تبریـک گفـت کـه تـا ایـن حــد روشــن و شــفاف و بی محابــا ســخن از معنــی گفتــه اســت. مولانــا در دیــوان شـمس خـود آوای تبریـز را بـه پهنـای جهـان گسـترده تـا فرزنـدان دیگـری چـون پرویـن اعتصامـی جـان بگیـرد و حقایـق را در اشـعار پنهـان در دانه هـای لوبیـا جـان ببخشـد؛ همچنیـن شـهریار بـا کلامـش زیبایـش در سـهندیه پـرده ای زیبـا همچـون مینیاتــوری ترســیم و منبــت کنــد. آری شــهامت در شــفافیت بیــان مــا را از هذیــان توهمـات دور نگـه مـی دارد. اندیشــه و ادراک می توانــد ناممکن هــا را ممکــن و ممکن هــا را ناممکــن کننــد و یــا حداقــل جلــوه دهــد. لازم اســت گفتــه شــود کــه بــدون اندیشــیدن و پرســیدن و جســتجو کــردن، مــا راه درســت نخواهیــم رفــت. اندیشــیدن یکــی از ضرورتهــای حیـات اسـت. همانگونـه کـه ذکـر شـد همـواری راه و مقصـد بـا اتحـاد یکدیگـر و دور از پیــش داوری هــا و آزردگی هــای متعصبانــه می توانــد مــا را بــه ســرانجام راه برســاند. در اینصــورت کــه مــا از غــم و انــدوه و کوتــه نظــری فــارغ آزاد خواهیــم شـد.
دوســتان و آزاداندیشــان؛ شــاید خوانــدن ایــن کتــاب و تعمیــق در مطالــب آن بــرای شــما خســته کننــده باشــد. امــا بــرای رهایــی از دریــای توهماتــی کــه از نســل های بـس دور بـه مـا بـه ارث رسـیده اسـت، نیـاز بـه تجدیـد نـگاه و باورهایـی داریـم. اگـر در راه ادراک بیفتیــم، هیــچ دردی را بــار ســنگین خــود نخواهیــم کــرد، لحظه هــای زندگیمــان را بــا ســرعت و بیهــوده پشــت ســر نخواهیــم گذاشــت و افســوسهای بی معنــا را نخواهیــم خــورد.
با تشکر از شما که با خواندن این کتاب وقتتان را صرف می کنید.
